نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

او که از دیده خونابه چکانم نرود

نرود یک نظر از دیده که جانم نرود

اینقدر در شب وصلش ز خدا میخواهم

که به نظاره او تاب و توانم نرود

میتوانم که بپوشم غمش از خلق ولی

طاقتم نیست که نامش بزبانم نرود

او بر اسب ستم و توسن دل سرکش هم

چه توان کرد که از دست عنانم نرود

دل پرخون که نشان گشت بخاک قدمش

باشد از سیل فنا نام و نشانم نرود

او که رنجد ز فغان گو لبم از خاتم لعل

مهر کن تا بفلک آه و فغانم نرود

اهلی آن سرو روان مونس جان است مرا

چون کنم کز پی او روح و روانم نرود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و عواطف عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر بیان می‌کند که نگاه معشوق از چشمانش نمی‌رود و او برای دیدن معشوق در شب وصال به خدا دعا می‌کند. اگرچه می‌تواند غم عشق را از مردم پنهان کند، اما تحمل گفتن نام معشوق را ندارد. او به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد و نشان می‌دهد که دلش به خاطر عشق او پرخون است و نام و نشانش نمی‌خواهد از بین برود. همچنین از درد و رنجی که از فراق او می‌کشد صحبت می‌کند و در نهایت به این نکته می‌رسد که معشوق برای او مانند سروی است که مونس جانش می‌باشد و نمی‌داند چگونه می‌تواند بدون او زندگی کند.