نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سرشک شادی وصل ارچه جان گداز آمد

خوشم که دیگرم آبی بجوی باز آمد

بکعبه هر که ز بهر سجود شد ز درت

سری بسنگ زد آخر بعجز باز آمد

اگر چه عشق نخست از مجاز میخیزد

حقیقت همه عالم درین مجاز آمد

چو با تو شمع بدعوی زبان کشد ترسم

که سر بباد دهد چون زبان دراز آمد

دل رقیب چه سوزد ز آه من چه عجب

که سنگ خاره از این شعله در گداز آمد

سر نیاز بپای تو سرو ناز نهاد

چو ناز در تو نگنجید در نیاز آمد

بسوخت اهلی و یار از درش درون نامد

کنون که نیز در آمد بخشم و ناز آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساس شادی و عشق خود پرداخته است. او از وصالی که به دست آورده، خوشحال است و به وجود عشق، حتی اگر ابتدا به صورت مجازی نمایان شود، اشاره می‌کند که در حقیقت همه چیز در همین مجاز نهفته است. شاعر نگران است که اگر عاشقش زبانی به سخن آورد، ممکن است باعث دردسر شود. همچنین به سوز و گداز دل رقیب اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او می‌تواند حتی سنگ‌های سخت را ذوب کند. در پایان، او از ناز معشوق و نیاز خود سخن می‌گوید و ابراز عشق می‌کند.