شمارهٔ ۵۶۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم مجنون هرچه بیند صورت لیلی بود
خوش بود صورت پرستی گر بدین معنی بود
من ز آب و رنگ حسن ساقی خود یافتم
آنچه فیض آب خضر و آتش موسی بود
گو بمیر افسرده دل کاین نکته با من شمع گفت
هر که از داغی نسوزد مردنش اولی بود
زان خوشم با کنج غم کز رشک غیر آسوده ام
دوزخی کاسوده باشم جنت اعلی بود
هر که با مشکین غزالان همچو مجنون خو گرفت
میرمد ز آنجا که بوی مردم دنیی بود
چاک دل نتواندم بی غمزه یی زلف تو دوخت
رشته مریم اگر با سوزن عیسی بود
در دو عالم گر نباشد مایه شادی غمت
خاطر اهلی ملول از دنیی و عقبی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف عشق و سرگردانی مجنون نسبت به لیلی است. مجنون در هر چیزی که میبیند فقط تصویر لیلی را میبیند و از این رو صورتپرستی را زیبا میداند. شاعر بیان میکند که زیبایی و جذابیت ساقیاش، مانند آب خضر و آتش موسی، او را به کمال میرساند. او از داغ و درد عشق خود رنج میکشد و میگوید اگر کسی از این درد نسوزد، مردنش بهتر است. شاعر به کنج غم خود پناه میبرد و میگوید که در این حالت نیز بهتر از دنیای بیدوستی است. همچنین از خود میپرسد که در دنیای دوگانگی اگر شادیای وجود نداشته باشد، زندگی چه معنا دارد. به طور کلی، این شعر احساس عمیق عشق و دلتنگی را مطرح میکند و بر اهمیت این احساسات در زندگی تأکید دارد.