شمارهٔ ۵۷۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جان هلاک از شوق و یار از دیه ما میرود
تشنه مردم چشمه حیوان به صحرا میرود
گرد و دین در فراقش از ملاحت سوخت سوخت
یار من یا رب سلامت باد هرجا میرود
در دو عالم هر کجا صیدی بود نخجیر اوست
او به قصد دیدن غمدیده عمدا میرود
ناصحم گوید که بنشین در پِیَش صحرا مگیر
چون کنم؟ گرمی نشینم جان شیدا میرود
میرود آن شوخ و فریاد اسیران در پیش
شاه خوبان است و با صد شور و غوغا میرود
بازش آرای همنشین و فتنه بنشان کان سوار
پای اگر در زین درآرد فتنه بالا میرود
در بر بازار حسن او که صد یوسف کم است
اهلی از جوش خریداران به سودا میرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing (اشتیاق) سخن میگوید. شاعر از شوق و عشق به یاری سخن میزند که او را ترک میکند و به سوی صحرا میرود. عشق و فراق به عمق وجود او اثر گذاشته و او را میسوزاند. در این میان، شاعر از ناصح میخواهد در پیش صحرا بنشیند و گریه نکند، زیرا جانش در حال رفتن است. همچنین، او به زیبایی محبوبش اشاره میکند و میگوید که او در میان شور و هیجان به سمت معشوقهاش میرود. شاعر به تاثیری که زیبایی محبوبش بر خریداران دارد نیز اشاره میکند و بیان میکند که این زیبایی کمنظیر است. کل شعر به عشق و فراق، زیبایی و اشتیاق میپردازد.