نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷۶ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

زلف قلابش ز کف دل‌ها چو ماهی می‌برد

قلاب در دل می‌زند خواهی نخواهی می‌برد

ای کاش بازآید که شد چشمم سفید اندر رهش

آب حیاتی کز نظر نقش سیاهی می‌برد

گر نقد دولت بایدت رو سوی عشق آورد که عشق

دست گدایان می‌کشد در گنج شاهی می‌برد

اشکم که دعوی می‌کند در شرح عشق از خون دل

پرگاله‌های خون ز دل بهر گواهی می‌برد

هرگز نخواهد باغبان این خسته را در گلسِتان

کآب رخ گل‌های او این رنگ کاهی می‌برد

اهلی حریم وصل او معراج اهل دل بود

ما را به معراجی چنین لطف الهی می‌برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عواطف و احساسات عاشقانه خود می‌پردازد. او از زلف محبوب می‌گوید که مانند قلابی دل‌ها را می‌گیرد و به خود می‌کشاند. شاعر آرزو دارد که محبوب بازگردد و نقش او از ذهنش پاک نشود. او عشق را منبعی از زندگی می‌داند و می‌گوید عشق می‌تواند انسان را به گنج‌های وجودش برساند. اشک‌های او به عنوان گواهی بر عشق و احساس عمیقش، تصویر می‌شود. در پایان، شاعر به ورود به حریم وصل محبوب اشاره دارد که برای او مانند معراجی الهی است.