نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شام غم دل‌خستگان را بی‌تو جان بر لب رسد

تیره گردد روز بیماران چو وقت شب رسد

از تب غم چون نگریم یا نسوزم همچو شمع

چون به مغز استخوانم آتش آن تب رسد

کی به چشم من رسد از خاک پایت سرمه‌ای

چشم می‌دارم که گردی از سم مرکب رسد

یار مهمانست ساقی بده کاین فرصتی است

کی دگر در خانه بخت من این کوکب رسد

من چه کارم با حدیث یوسف زندانی است

بنده آن سرو آزادم که از مکتب رسد

زاهدا، می پیش صاحب مشربست آب حیات

حیف باشد آب حیوان گر به بی‌مشرب رسد

ما کجا اهلی و صاف چشمه نوش از کجا

جرعهٔ جامی مگر زان شوخ شیرین‌لب رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نشان‌دهنده احساسات عمیق و اندوه شاعر است که در غیاب یاری مهربان، شب‌های تیره و سختی را تجربه می‌کند. شاعر به تب غم اشاره می‌کند که مانند آتش در وجودش می‌سوزاند. او می‌گوید که آرزوی دیدن یار را دارد و این لحظات کوتاه و ناب را گران‌بها می‌داند. همچنین، در این شعر نگاهی به داستان یوسف و زندانی بودنش دارد و به آزادی خود اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به اهمیت آب حیات و نوشیدن از آن می‌پردازد و به انتظار جرعه‌ای از شراب شیرین می‌باشد. این شعر به وضوح احساس تنهایی و longing شاعر را به تصویر می‌کشد.