شمارهٔ ۵۸۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عمرم بآه و ناله و فریاد می رود
عمر عزیز من همه بر باد میرود
شیرین نماند و شوری خسرو که ظلم کرد
روز قیامت از دل فرهاد میرود
در هر قدم هزار گرفتار در رهند
وان سرو ناز از همه آزاد میرود
غم نیست گر به بستر مرگم ز هجر او
در این غمم که مدعی ام شاد میرود
یادم کجا کند که اسیران درد او
چندان بود که درد من از یاد میرود
با سیل گریه خانه در آن کوی چون کنم؟
کانجا هزار خانه ز بنیاد میرود
اهلی که شد بآتش آه از جهان برون
از جور دوست باعلم داد میرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسرت و اندوه گوینده از سرگذشت و عشق ناپایدارش میپردازد. او به زودی عمرش به زاری و درد خواهد گذشت و احساس میکند که زندگیاش بر باد رفته است. گوینده از عشق ناکام خود به خسرو و دردهایی که فرهاد کشیده، صحبت میکند و بیان میکند که در مسیر زندگی با مشکلات و گرفتارهای زیادی مواجه است. رغم تمام این دردها، خیالش از هجرت معشوق و گرفتاریهای خود در سرزمین عذاب میگذرد. او نیز به سوگواری و فراق دلخواه خود اشاره کرده و از این میگوید که همگی در مقابل آتش عشق بیرحم دوست، به بیرون رانده میشوند. در مجموع، شعر حس غم و اندوه ناشی از عشق و جدایی را به خوبی منتقل میکند.