نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

یارم به چوگان باختن چون رو به میدان می‌نهد

از هرکه خواهد گوی سر گردن چه چوگان می‌نهد

چون غنچه دل پر داغ شد از خنده آن نوگلم

یک لطف ظاهر می‌کند صد داغ پنهان می‌نهد

ظلمی که چشمش می‌کند جای هزار افغان بود

مهر خموشی بر لبم آن لعل خندان می‌نهد

هرچند چشم مست او استاد سحر و غمزه است

بالای استاد ابرویش از غمزه دکان می‌نهد

گردون که خون عاشقان بی‌مزد و بی‌منت بریخت

خوش باش کآخر خون ما مزدش به دامان می‌نهد

از چشم ساقی هر طرف مستان به خون غلتیده‌اند

این فتنه‌ها خود می‌کند بر چرخ تاوان می‌نهد

اهلی چو یاد آمد مرا آهوی چشم آن پری

مجنون‌صفت جان از تنم رو در بیابان می‌نهد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن سخن می‌گوید. او با تشبیه یار به چوگانی که می‌خواهد در میدان بازی کند، به احساسات و وابستگی‌های عاشقانه‌اش اشاره می‌کند. دل شاعر به علت خنده‌های یار پر از داغ است و او احساس می‌کند که هر لبخند او علاوه بر زیبایی، درد و غم‌های پنهانی نیز به همراه دارد. ظلم و ستمی که از چشمان یار سر می‌زند، تأثیر زیادی بر او دارد و او در سکوت خود، از معشوق می‌خواهد که به او توجه کند. در نهایت، شاعر به یادآوری عشق و پری‌چهره‌ای می‌پردازد که همچون آهویی در دلش نقش بسته و او را به بیابان تنهایی می‌کشاند.