شمارهٔ ۵۹۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چراغ چشم دل آن دلربا بر افروزد
که تا نگاه کنی از حیا بر افروزد
خوش است آتش مجنون و شان خرمن سوز
نه آتشی که ز باد هوا بر افروزد
چو آفتاب وصالت نمی شود طالع
چراغ طالع ما از کجا بر افروزد
رخش ز دیدنم آن آفتاب دل افروخت
چو آشنا نگرد آشنا بر افروزد
فلک چراغ دلم گر نمی کند روشن
به رغم آتش محنت چرا بر افروزد
ز شمع بخت تو اهلی فروغ دل دورست
مگر زعیب چراغی خدا بر افروزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی شهریار عشق و جاذبههای دلربایی است که عشق و شوق را در دل شعلهور میکند. شاعر به تصویر کشیدن آتش عشق و اشتیاق میپردازد و میگوید که این آتش باید از دل و عشق واقعی باشد، نه از باد و تصادف. او همچنین به جالبی میگوید که در نبود نور عشق، دل تاریک میماند. دل شاعر بینور است و تنها یک عشق حقیقی میتواند آن را روشن کند. در نهایت، شاعر به دقت به این نکته تاکید میکند که برای حقیقت عشق باید منتظر سویی از خدا بود که دل را روشن کند.