شمارهٔ ۵۹۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارد
در خون خویش رقصد وز سر خبر ندارد
بنگر بدان غزالی کز ما رمد بشوخی
نبود کسی که از وی خون در جگر ندارد
ناصح مرا بکشتی از دردسر چه حاصل
خوشوقت مرده باری کاین دردسر ندارد
مجنون چو سک مجاور بر آستان لیلی است
گر میزند به سنگش جای دگر ندارد
اهلی ز شور بختی دورست از آن شکر لب
باور مکن که طوطی میل شکر ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عشق و درد ناشی از آن میپردازد. عاشق همچون پرندهای زخمی بیخبر از وضعیت خود در خون خویش میرقصید و از سرنوشت خود غافل است. او به غزالی اشاره میکند که از او فراری است و هیچکس نیست که از او دردی نداشته باشد. ناصح و مشاوری که به عاشق نصیحت میکند و دردسرهای او را میکشد، بیفایده است، چون خوشحالی در مرگش نهفته است. مجنون نیز در کنار لیلی همچون سگی است که عشقی ناکام دارد و جایی دیگر برای او نیست. در نهایت، شاعر به شیرینی شکر لب طوطی اشاره میکند و میگوید با این حال، وی از شکرنتوانسته استفاده کند، زیرا او در شور بختی قرار دارد. استخراج کلی، این شعر به نمایشگر دردها و دشواریهای عشق و ناکامیهای زندگی میپردازد.