شمارهٔ ۶۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
زلف چو مار او کشد در دهن بلا مرا
چون نروم که مو کشان می کشد اژدها مرا
همچو مگس در انگبین کوشش هرزه میکنم
دست ز خویش مگسلم تا تو کنی رها مرا
زخم دل از تو تابکی؟ صبر نماند و طاقتم
وه چه کنم مگر دهد صبر و دلی خدا مرا
با همه آفتاب من از سر مهر طالع است
هیچ وفا نمی کند طالع بی وفا مرا
کوه بلا چو اهلیم گر نه ز غم بیفکند
دست اجل به زور خود کی فکند ز پا مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف درد و رنج عشق و بلای عشق میپردازد. شاعر به تصویر زلف محبوب خود که مانند ماری او را در چنگال بلا گرفته است، اشاره میکند و از ناتوانی در رهایی از این حالت صحبت میکند. او خود را مانند مگسی میداند که بیفایده در پی جذب محبت و عطوفت محبوبش تلاش میکند، اما در عین حال احساس میکند که هیچ امیدی به بهبودی ندارد. شاعر به زخم دلی که از عشق خورده و کتم از صبر و طاقتش اشاره میکند و از خدا طلب کمک و صبر مینماید. او همچنین بر بیوفایی طالع (سرنوشت) خود تأکید میکند و از بار غم و بلا مینالد و ناتوانی انسان در مقابله با سرنوشت را بیان میکند.