شمارهٔ ۶۰۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رخت که پیر و جوان را بیک نظر سوزد
چه آتش است ندانم که خشک و تر سوزد
حدیث ناله من کآتشی جگر سوزست
ترا بگوش نگیرد مرا جگر سوزد
بوصل اگر قدری مرهم دلم کردی
بداغ هجر تو جانم صد آنقدر سوزد
دلا چو سوختی از غم دگر چه می ترسی
ز هستی تو چه باقی است تا دگر نسوزد
دوای داغ دلم صبر شد چه چاره کنم
که مرهم دلم از داغ بیشتر سوزد
ببال خود که تواند پرید؟ سوی تو شمع
که اول آتش شوق تو بال و پر سوزد
سخن درست بگویم، ستم بود اهلی
که طوطیی چو من از حسرت شکر سوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت از آتش عشق و دردهای ناشی از جدایی و فراق صحبت میکند. او میگوید که این عشق بر همه چیز تاثیر میگذارد و حتی به نالههای دلش هم رنگ و بو میدهد. شاعر از مرهم و تسکینی برای دل سوختهاش سخن میگوید، اما میفهمد که این مرهم باعث افزایش دردش میشود. او به خود میگوید که با وجود سوختن از غم، نباید از هستی خود بترسد، زیرا چیزی برای از دست دادن ندارد. در نهایت، شاعر احساس میکند که اشتیاق و حسرت او مانند شمعی است که خود را میسوزاند.