نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دل ز جور فلک بجان آمد

بفلک بر نمی توان آمد

تا حدیثت شنید عیسی دل

بزمین باز از آسمان آمد

هر کجا جرعه تو ریخت بخاک

مرده را آب در دهان آمد

زان دهان میرسم بکام آخر

اینم از غیب بر زبان آمد

قصه از حد گذشت و کار از صبر

اهلی القصه در فغان آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از رنج‌ها و مشکلاتی که از ظلم زمانه بر دلش وارد آمده، سخن می‌گوید. او می‌گوید که دلش به اندازه‌ای از ظلم و جور آشفته شده که دیگر نمی‌تواند تحمل کند. در ادامه، به عیسی اشاره می‌کند که پس از شنیدن درد دلش، از آسمان به زمین بازمی‌گردد. شاعر همچنین به تاثیری که عشق و محبت معشوقش بر جان مردگان دارد، اشاره می‌کند و می‌گوید که از این عشق به امید وصال می‌رسد. در نهایت، او بیان می‌کند که داستان و مشکلاتش از حد فراتر رفته و به نقطه‌ای رسیده که دیگر طاقت ندارد و به شدت نگران و شاکی است.