شمارهٔ ۶۱۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گشتیم پیر و یار همان نوجوان که بود
مردیم و آرزوی دل ما همان که بود
ای سرو، نرگس تو مرا کشت یا قدت؟
بهر خدا که راست بگو آنچنان که بود
کس در زمان حسن وفا از بتان ندید
تنها درین زمانه نه که در هر زمان که بود
تن خاک گشت و باد بهر گوشه میبرد
سر همچنان فتاده آن آستان که بود
پنداشتم که زنده بجانم چو یار رفت
معلوم شد که یار که بودست و جان که بود
مارا نمانده است بجز مشتی استخوان
پیش سگت بتحفه کشیدیم آن که بود
کردند دیگران به زبان کار خود درست
اهلی همان شکسته دل بی زبان که بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساسات و یادآوریهای نویسنده از گذشته است. او بر تغییرات زمان و از دست دادن دوستان و جوانیاش تأکید میکند. شاعر از سرنوشت و وفای عشق حرف میزند و به بیوفایی دوران اشاره میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در زندگی تنها یاد و خاطرات باقی مانده و آنچه که از دست رفته است، چیزی جز استخوانها و دلتنگی نیست. شاعری که با زبان ساده و عاطفی، به غم و اندوه خود از گذشته و یارانش میپردازد.