نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۸ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز هجر بهشتی رخی بجان دارد

چنین بهشت خوشی دوزخی چنان دارد

در آبه و بازار سر سرکشان بشکن

که سرو ناز بسی سر بر آسمان دارد

از آن ملاحت و خوبی چو یوسفش رشک است

پری چه حسن فروشد چه حد آن دارد

شهید تیر ترا گرچه نی دمید از گل

هنوز از آن مژه صد تیر در کمان دارد

جراحت من و مجنون کسی ز هم نشناخت

که زخم تیر بتان جمله یک نشان دارد

نگفته سوز دلم جمله خلق میدانند

تو گفتی آتش سودای ما زبان دارد

اگرچه هر رگ اهلی ز عشق جانی یافت

یکی برون نبرد گر هزار جان دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این بیت‌ها از درد عشق و جدایی صحبت می‌کند. او از زیبایی محبوبی می‌گوید که بهشت را برای او به جهنم تبدیل کرده و خواسته‌هایش را به رخ می‌کشد. همچنین به توصیف زیبایی‌های او نظیر ناز و جذابیت پرداخته و می‌گوید که این زیبایی‌ها حتی بر دیگران تأثیر می‌گذارد. او به تیر عشق و زخم‌هایی که از آن می‌خورد اشاره می‌کند و می‌گوید که درد دلش بر کسی پنهان نیست. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که عشق توانایی‌های عجیبی به انسان می‌دهد، اما در عین حال می‌تواند دردآور و جان‌سوز باشد.