شمارهٔ ۶۲۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دو دیده در ره آن مه که کی سواره در آید
کجا بطالع من هرگز این ستاره بر آید
اگر براه امیدش هزار سال نشینم
هزار ساله مرادم بیک نظاره بر آید
وگرچه در دل من دوزخی است زآتش عشق
بسوزم و نگذارم که یک شراره بر آید
ز بسکه سینه خراشم ز خار خار فراقش
به ناخنم چو گل از تن هزار پاره بر آید
زمین معرکه پیدا نمی شود ز حریفان
مگر که ماه من از گوشه یی سواره بر اید
دل رقیب ندارد فروغ نور محبت
چگونه آتش موسی ز سنگ خاره بر آید
مترس اهلی از افغان شیخ و یارب صوفی
مهل که ناله رند شرابخواره بر آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر عشق عمیق و دوری از معشوق است. شاعر از longing (دلتنگی) و انتظار برای دیدن معشوقش سخن میگوید و احساس میکند که این انتظار ممکن است هزار سال طول بکشد. او از درد و رنج عشق سخن میگوید و بر این باور است که آتش عشق در دلش شعلهور است، اما نمیخواهد که حتی یک شعله کوچک از آن بیرون بیاید. شاعر درد فراق را با تصاویری از خارش سینه و پاره شدن گل توصیف میکند و عشقش را به ماهی تشبیه میکند که باید از گوشهای بیرون بیاید تا زمین معرکه را نمایان کند. در نهایت، او به قدرت عشق اشاره میکند و میگوید دل رقیب توانایی نور محبت را ندارد همچنان که آتش موسی از سنگ خاره بیرون نمیآید.