نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

چون غنچه بیدل تنگیی کسرا لبی خندان نشد

یوسف عزیز مصر هم بی خواری زندان نشد

چندانکه دیدم ای پری جور ترا نامردمم

گر در دلم از جور تو مهر تو صد چندان نشد

دور از تو بودم تنگدل تا نامدی سویم دگر

چونغنچه ام نگشود دل چون گل لبم خندان نشد

دیوانه باشد عاقلی کو پند مجنون میدهد

درمان درد عاشقان پند خردمندان نشد

از عشق و مستی زاهدان اهلی اگر منعم کنند

من رند عاشق‌پیشه‌ام کس مانع رندان نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و رنج عاشقانه و جدایی است. شاعر بیان می‌کند که نه تنها او بلکه یوسف نیز در زندان نتوانسته خوشحال باشد. او از غم دوری معشوق، دل تنگ و بی‌نواست و نمی‌تواند شادی و خنده‌ای را احساس کند. همچنین اشاره می‌کند که عقل و نصیحت عاقلان دردی از عاشقان دوا نمی‌کند و عشق و مستی زاهدان نمی‌تواند مانع عشق او شود، چرا که او رند عاشق پیشه‌ای است که آزادی و عشق را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد.