شمارهٔ ۶۴۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نسیم باد بهارم بهوش می آرد
نوای فاخته خونم بجوش می آرد
گل امید نخواهد شکفت دل خوشدار
که این پیام به گوشم سروش می آرد
خجل ز موی سفیدم که مو کشان بازم
ز خانقه بدر میفروش می آرد
صبا حدیث تو میگفت و بلبل افغان کرد
خراش این سخنم در خروش می آرد
حریف عربده جو را بکوی دوست فرست
که عشق بازش از آنجا خوش می آرد
مرید پیر مغانم که محتسب پیشش
سبوی دردکشان را به دوش می آرد
مهی که میخورد و چنگ زهره گوش کند
کجا حکایت اهلی به گوش می آرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای بهار و سرزندگی آن اشاره میکند. او از نسیم بهاری که او را به وجد میآورد و صدای فاختهای که احساساتش را برمیانگیزد، صحبت میکند. گل امید در دل او هنوز نشکفته و او نسبت به پیامهایی که میشنود، محتاط است. همچنین، شاعر به حس خجالت از سفیدی موی خود اشاره میکند و به دوستیهای قدیمی و عشقهایی که در کوی عشق به یاد میآورد، اشاره میکند. او از پیر مغان که نظارت دارد و به دوش کشیدن بار درد و شادمانی را در خود توصیف میکند، صحبت میکند. در نهایت، اشاره به حکایتی از اهلی میکند که نشاندهنده تأثیرات عمیق عشق و هنرمندان بر روح و دل انسان است.