شمارهٔ ۶۷۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون مرغ بسملم خبر ار ترک سر نشد
تیغ تو ریخت خونم و هیچم خبر شد
یعقوب هم بباخت دل و چشم بهر دوست
چشم و دلی که در سر کار نظر نشد
تا بخت ره بکعبه وصلت کرا دهد؟
ورنه کسی بسعی ز من بیشتر نشد
بیچاره من که در طلب بوی زلف تو
کار دلم چونافه بخون جگر نشد
اهلی ببزم یار کسی یاد ما نکرد
بس چون شود حکایت ما کاینقدر نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق و جدایی صحبت میکند. او خود را تشبیه به مرغی زخمخورده میکند که در حال تلاش برای فراموشی عشقش است، اما هیچ چیز نمیتواند او را به آرامش برساند. او به سرنوشت یعقوب اشاره میکند که به خاطر عشق خود، دل و چشمانش را باخته است. شاعر به ناامیدی از دستیابی به محبوبش اشاره میکند و میگوید که هیچکس مانند او برای عشق تلاش نکرده است. او احساس میکند که یادش از جانب محبوب فراموش شده و از این موضوع غمگین است. در نهایت، شاعر درباره وضعیت خود و حکایت عشقش میگوید که درک آن برای دیگران دشوار است.