شمارهٔ ۶۸۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دنیا همه هیچ است و وفا هیچ ندارد
بر هیچ منه دل که بقا هیچ ندارد
ساقی می نوشین منه از دست که دوران
در جام بجز زهر بلا هیچ ندارد
خورشید من از لطف سراسر همه مهر است
با من بجز از جور و جفا هیچ ندارد
بی شمع رخش نیست صفا خانه دل را
گر کعبه بود هم که صفا هیچ ندارد
بحر کرم است آب حیات دهنش لیک
آن بحر کرم بخش گدا هیچ ندارد
آراسته شد از خط سبزش چمن حسن
بی سبزه چمن نشو و نما هیچ ندارد
اهلی است گدای تو از آن زدبدعاست
در دست گدا غیر دعا هیچ ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان بیهودگی و عدم دوام دنیا میپردازد. شاعر با تأکید بر اینکه در این زندگی چیزی دائمی و پایدار وجود ندارد، به دل خود هشدار میدهد که بر هیچ چیز نباید دل خوش کند. او به شراب و لذتهای آن اشاره میکند و میگوید که در این دنیا غیر از زهر بلا چیزی دیگر وجود ندارد. همچنین، شاعر به جفا و بیوفایی در روابط انسانی اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز جز درد و رنج برای او باقی نمانده است. در نهایت، او به نیاز انسان به دعا و درخواست کمک از خداوند پرداخته و به کمبودها و ناچیزیهای دنیای مادی اشاره میکند. به طور کلی، این اشعار غم و تنهایی انسان را در دنیای فانی نمایش میدهند.