شمارهٔ ۶۸۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زبسکه روزم از آن مه ملال می خیزد
شبم بکشتن خود صد خیال می خیزد
نهال قد بتان جمله فتنه انگیزند
ندانم از چه زمین این نهال می خیزد
بسوز کوکب بخت زبون من ایماه
کزین ستاره مدامم و بال می خیزد
رسید وصل مرا چشم زخم هجر آری
شرار فتنه ز شمع وصال می خیزد
چه گلشنی است جمالت که از عرق دروی
هزار چشمه آب زلال می خیزد
نمیدمید گل و سر و اگر بدانستی
که از قد تو صدش انفعال می خیزد
مگر پیام ترا مرغ جان برد اهلی
که باد صبح بسی خسته حال می خیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سخن در این شعر از حالتی پر از اندوه و غم است. شاعر از روزهای ملالآور خود و خوابهای پُر از خیالهای دردناک شب صحبت میکند. او به زیبایی عشق و معشوق مینگرد و به فتنهگری آنها اشاره میکند. شاعر از احساس ضعف و بدبختی خود گلهمند است و میگوید که بخت او همچنان با او دشمن است. او به وصال یار و درد هجر اشاره میکند و به زیبایی معشوقش میبالد که نمیتواند در برابر آن مقاومت کند. در نهایت، نشان میدهد که عشق و پیام او مانند پرندهای است که آزادانه پرواز میکند.