شمارهٔ ۷۰۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
یار از سر کوچه چو مه برآمد
هر گوشه هزار وه برآمد
برخاست قیامتی که در صبح
ماه شب چارده برآمد
سرمست به خانقه گذر کرد
فریاد ز خانقه برآمد
مقصودم از او هلاک خود بود
مقصود بیک نگه برآمد
یعقوب صفت بسوخت اهلی
تا یوسف او زچه برآمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل، شاعر به توصیف ورود یاری میپردازد که از سر کوچه مثل ماه درخشان و زیبا به نظر میرسد. به احساس شادی و هیجان در دل مردم اشاره میکند و از قیامتی که در صبح با آمدن ماه شب چهاردهم شکل میگیرد، سخن میگوید. شاعر با مستی از خانقه عبور میکند و صدای شادی از آنجا بلند میشود. او در دلش آرزوی هلاکت خود را به وسیله نگاه یار دارد و در پایان به داستان یعقوب و یوسف اشاره میکند و از سوختن یعقوب به خاطر جداییاش از یوسف یاد میکند.