نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا تورا آرزوی همنفسی با من شد

هر کجا همنفسی بود بمن دشمن شد

در علاج دل بیمار که چونشمع بسوخت

سعی بسیار نمودیم و دوا کشتن شد

بسکه اندیشه خالت ز دل من سر زد

آخر این تخم بلا در دل من خرمن شد

خلق را دوش گمان شد که مرا خانه بسوخت

بسکه دود از جگر سوخته بر روزن شد

نیکبختان همه در گلشن مقصود شدند

اهلی سوخته دل بود که در گلخن شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از آرزوی همنفسی با معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که هر جا عشق و همنفسی وجود داشته، او دشمنی را احساس کرده است. دل او مانند شمعی می‌سوزد و در تلاش برای درمان این درد، به نتیجه‌ای نمی‌رسد. فکر و اندیشه درباره معشوق بارها به دل او سر زده و در نهایت این عشق تبدیل به بار سنگینی شده است. دیگران نیز گمان می‌کنند که او در آتش عشق سوخته است و در نهایت شاعر به تنهایی و دل‌سوختگی خود اشاره می‌کند و خود را در میان آتش احساسات می‌بیند.