شمارهٔ ۷۱۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا تصور وصلت خیال باطل بود
بجز تصور باطل دگر چه حاصل بود
غم تو در دل من صد هزار عقده فکند
اجل گشود گره ورنه کار مشکل بود
نسیم عشق اگر پرده در شد ای غنچه
چو گل بجلوه گری هم دل تو مایل بود
بیک نظر ز رخت شد خراب ناصح من
طبیب درد من از حال خویش غافل بود
نگار قبله جان بود و مدعی نشناخت
سجود قبله جان کرد هرکه مقبل بود
بسوخت روز سیاهم کجا شد آن شبها
که شمع روی تو ما را چراغ محفل بود
رسید درد تو اهلی ز عشق او جایی
که با وجود تو مجنون حریف عاقل بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و غم خود میپردازد. او میگوید که تصور وصال محبوب، خیالی باطل بوده و در دلش غمهای زیادی را ایجاد کرده است. اگرچه عشقش آکنده از مشکلات و درد است، ولی زیبایی و جذب محبوبش او را تحت تأثیر قرار داده است. ناصح او نیز از حال او بیخبر است و به نظر میرسد هیچکس درد و عشق او را درک نمیکند. شاعر به یاد شبهایی میافتد که زیبایی محبوبش چون شمعی روشنکننده بوده است و حالا در درد عشقش، مجنون و عاقل با هم هماهنگ شدهاند. در کل، شعر بیانگر پیچیدگی و غم ناشی از عشق است.