نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نصیب ما ز ازل درد و داغ و هجران شد

نصیبه ازل است این ملول نتوان شد

شکستگان محبت ره عدم رفتند

دل شکسته ماهم یکی از ایشان شد

چو غنچه جامه جانم درید و دلشادم

که دست خاری ایامم از گریبان شد

کجاست ساقی مجلس که در خمار ستم

دلم ز تشنه لبی سیر از آب حیوان شد

بجان خیال رخت خانه ساخت وه چه کنم

که ذره یی چو مرا آفتاب مهمان شد

محبتی که مرا غایبانه بود به تو

کنون که با تو نشستم هزار چندان شد

دلیکه زنده چو شمع از چراغ وصلت گشت

ز پای تا بسر از فرق تا قدم جان شد

ز بخت تیره خود مشکلی که اهلی داشت

بنور دولت آن آفتاب آسان شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و رنج ناشی از عشق و جدایی است. شاعر با تأکید بر تقدیر نادرست خود، به مشکلات و heartbreakهایی که تجربه کرده اشاره می‌کند. او به احساس شکست عاطفی و عدم توانایی در فرار از این وضعیت اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق به او امید و زندگی بخشیده است. در نهایت، او به تحولاتی که عشق می‌تواند در زندگی‌اش ایجاد کند، اشاره می‌کند و به یک نور امید در دل تاریکی‌های زندگی‌اش می‌رسد.