نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۲ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عیسی دم من کز نفسش جان بتن آید

گر مرده حدیثش شنود در سخن آید

ماییم و سجودی و نیازی بر آن بت

جز سجده دیدار چه از برهمن آید

چون لاله ز داغت کفنم گر بگشایند

بیرون کف خاک سیهم از کفن آید

نامردم اگر از ستم دوست بنالم

گر محنت عالم همه بر جان من آید

هر دلکه سفر کرد چو اهلی بسوی دوست

بسیار غریب است اگر با وطن آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی از عشق و درد جدایی از دوست سخن می‌گوید. شاعر به عیسی اشاره می‌کند که چقدر قدرت جان‌بخشی دارد و چقدر سخنان او می‌تواند روح را زنده کند. او از نیاز و سجده‌اش بر خدای خود می‌گوید و از داغ دل و تنهایی‌اش به هنگام دوری از دوست. همچنین به حالتی اشاره می‌کند که اگر کسی از ستم دوست ناراحت شود، نباید نامرد باشد و از دردی که دارد شکایت کند. در نهایت، شاعر به غریبی دل‌سفری که برای دیدن دوست کرده اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر چنین کسی به وطنش برگردد، همچنان غریب خواهد بود.