شمارهٔ ۷۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باز چون شمع سحر رشته جان سوخت مرا
مرده بودم دگر آن شمع بر افروخت مرا
چون شهیدان توشد جامه خونین کفنم
در ازل عشق تو این جامه بتن دوخت مرا
سخن اینست که می نوش و دگر هیچ مپرس
مرشد عشق همین یکسخن آموخت مرا
بنده ساقیم ای خواجه زغم آزادم
دردسر چند دهی کس بتو نفروخت مرا
اهلی از برق غمش حاصل عمرت همه سوخت
آه از آن خرمن حسرت که دل اندوخت مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر احساس عمیق شاعر نسبت به عشق و رنجهای آن است. شاعر در آغاز به سوز و شمعی اشاره دارد که جانش را روشن کرده و از مرگ و بیحالی به حیات و شعف بازگشته است. او خود را چون شهیدان میداند که در عشقش لباسی از خون به تن دارد. شاعر در ادامه میگوید که مرشد عشق فقط یک نکته را به او آموخته: فقط بنوش و هیچ چیز دیگر نپرس. او خود را بندهای آزاد معرفی میکند و به غم و دردهایی که از عشق کشیده اشاره میکند. از احساس حسرت و سوختن دلش میگوید، اما در عین حال به زیبایی و جنون عشقش اعتراف میکند.