شمارهٔ ۷۴۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مست رفتی و ز شوقت جگرم چاک بماند
دل بخون غرقه از آن روی عرقناک بماند
همه از مهر تو چون ذره بر افلاک شدند
دل بی طالع ما بود که در خاک بماند
روز مردن نشدی نخل سر تابوتم
در دلم حسرت آن قامت چالاک بماند
مردن از زهر جفایت بدلم تلخ نبود
تلخی آن بود که در حسرت تریاک بماند
اهلی آن گل شد و ما را برقیبان بگذاشت
زان گلستان به حببان خس و خاشاک بماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق انسانی میپردازد که به خاطر عشق و عشقورزی دچار درد و رنج است. شاعر از مستی ناشی از عشق و سوختگی دلش سخن میگوید و نشان میدهد که عشق او با تنهایی و حسرت همراه است. او به نخل سر تابوتش که به دلیل عدم وصال محبوبش حسرت میخورد اشاره میکند و از تلخی زندگیاش میگوید که بیشتر به خاطر فقدان محبوبش و آرزوی وصال اوست. در انتها نیز به یاد گل و زیبایی عشق میافتد، اما میبیند که خود در مقایسه با آن چه از دست داده، در حسرت و ناکامی باقی مانده است.