شمارهٔ ۷۵۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا بکوی تو شوق از در نیاز آورد
بیا که شوق تو ما را ز کعبه باز آورد
چو لاله داغ بخود سوختم ز کوره عشق
مرا غم تو درین کوره گداز آورد
غرور حسن مه و سرو ناز بشکستی
شکست هرکه به پیش تو کبر و ناز آورد
خیال قبله روی تو آسمان چون بست
فرشته را بهوای تو در نماز آورد
نیازمند توام از درم چه میرانی
بخود نیامدم اینجا مرا نیاز آورد
لطیفه دگرست این نه حسن ایخواجه
که روی خاطر محمود در ایاز آورد
نبست زخم دل از بهر دلخوشی اهلی
ز روی غیر، در دل بهم فراز آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره شوق و عشق خود به معشوق سخن میگوید. او از کشش و نیازی که به معشوق دارد صحبت میکند و بیان میکند که این شوق او را به جاهایی میکشاند که به طور طبیعی باید نرود. شاعر به شدت تحت تأثیر زیبایی و جذبه معشوق است و حتی میگوید که عشق او مانند آتشی سوزان است. در نهایت، شاعر بیان میکند که نیاز و عشق به معشوق او را به شدت درگیر کرده و او را از حس خودخواهی و غرور دور کرده است. عشق واقعی را از دیده زیبای یار میداند که به او کمک میکند تا به حقیقت وجودی خود پی ببرد.