شمارهٔ ۷۵۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بکوی دوست که از ما پیام خواهد برد؟
سلام ما که بدار السلام خواهد برد؟
چنین که نام و نشانم بزندگی محو است
چو بی نشان شوم از من که نام خواهد برد؟
بسوختم ز خموشی و عاقبت دانم
که دود دل علم من ببام خواهد برد
دلا، ز رشته جان دام دل منه که همای
بدام کس نفتد بلکه دام خواهد برد
هزار کس چو گل استاده نقد جان بر کف
صبا بحضرت او تا کدام خواهد برد
خرام او نگر ای باغبان و در بگشا
که آب سرو سهی زین خرام خواهد برد
ز فیض روح قدس بکر خاطر اهلی
دل از فرشته بحسن کلام خواهد برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دوستش میگوید که پیامی از او خواهد برد و سلامش را به دیگران میرساند. او با اشاره به نام و نشانی که از او باقی نخواهد ماند، از محو شدن خود در زندگی سخن میگوید. همچنین بیان میکند که درد و دلش را که به خاطر سکوتش سوخته، نهایتا به آسمان خواهد رفت. شاعر از دلش میخواهد که در دام دل دیگران نیفتد و از بین نرود، زیرا همه افراد همچون گلهایی هستند که جانشان را به دست دارند. در ادامه، او از باغبان میخواهد که در را باز کند و به زیبایی خرامش اشاره میکند، همچنین به روح مقدس و تأثیر کلام فرشتگان بر دلش اشاره دارد. به طور کلی، شعر بر مسأله فنا و زیباییهای زندگی تأکید دارد.