نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به مهر او اثرم جز دریغ و درد نماند

بباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند

گذشت رقص کنان جان چو کرد یاد از خود

که نزد او چو حریفان هرزه گرد نماند

نماند از می وصل تو سرخرویی من

که در خمار غمم غیر روی زرد نماند

برفت گرمی بازار هستی ام برباد

چنانکه در دل من غیر آه سرد نماند

ربود در صف عشاق از آن زلیخا گوی

که در محبت یوسف ز هیچ مرد نماند

بیاد چشم و لبش مست شد چنان اهلی

که چون فرشته درو ذوق خواب و خورد نماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق ناامیدی و افسردگی شاعر است. او از اثر محبت معشوقش صحبت می‌کند و می‌گوید که همه چیزش را از دست داده و جز درد و حسرت چیزی برایش نمانده است. شاعر به یاد می‌آورد که چگونه رقص و شادی جانش از بین رفته و تنها غم جایگزین آن شده است. او همچنین به عشق زلیخا و یوسف اشاره می‌کند و می‌گوید که در این عشق، هیچ کس نتوانسته از احساسات عمیق فاصله بگیرد. در نهایت، شاعر به یاد چشمان و لب‌های معشوق می‌افتد و احساس مستی و شگفتی او را توصیف می‌کند که به گونه‌ای از دنیای واقعی فاصله گرفته است.