شمارهٔ ۷۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه عقل و دانش و هوشیست بر کمال مرا
که ی برد دگر آن خط برون ز حال مرا
شراب کوثر اگر ساقیش نه دوست بود
حرام باد اگر آن می بود حلال مرا
چو خضر از آب حیات لبت نگردم سیر
اگر حیات بود صد هزار سال مرا
گمان مبر که خیال کس دگر دارم
که جز خیال تو کس نیس در خیال مرا
مرا چه حد که توام یار خویشتن خوانی
سگ توام مکش ای مه ز انفعال مرا
بهل که دود دلم در جهان بر آید سخت
که بی رخ تو گرفت از جهان ملال مرا
فلک چو اهلی از آنم بچنگ بخت نماند
که داد عشق تو صد گونه انفعال مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حال و وضعیت روحی خود میپردازد. او از کمال عقل و دانش خود سوال میکند و حس میکند که محبت و عشق معشوقش، تمام حال او را تحتتأثیر قرار داده است. شاعر به شراب کوثر اشاره میکند و میگوید که اگر ساقی آن دوستش نباشد، نوشیدن آن برایش حرام است. او اگرچه از آب حیات سیراب شود، اما بیوجود معشوق زندگیاش بیمعناست. شاعر تصریح میکند که به جز خیال معشوق، هیچ خیالی دیگر ندارد و به دوستی با او افتخار میکند. او از این موضوع که معشوقش او را فراموش کند، ناراحت است و میگوید که غم دوری از او، زندگیاش را پر از ملال کرده است. در نهایت، او بیان میکند که عشق به معشوق پیوسته او را دچار انفعالات مختلف کرده و در چنگ بختش قرار نمیدهد.