نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر شبی بردارد آن شمع از مه عارض نقاب

با وجود او عدم باشد وجود آفتاب

بیستون از پا در آرد آه سر مستان عشق

روز عشق است این نه روز مستی جام شراب

ایکه از طوفان غیرت غافلی در بحر عشق

در دماغ خود میفکن باد نخوت چون حباب

هر گه آن مه باده نوشد جرعه بخشد غیر را

مست من از آتش غیرت کند دلها کباب

مدعی ماراست ظاهر نقش و باطن پر ززهر

ما چو گنجیم از درون معمور و از بیرون خراب

گر بدوزخ این دل سوزان بود در پهلویم

آتش دوزخ بود از پهلوی من در عذاب

چشم اهلی تا بخوابت دید آسایش نیافت

دیده و دل خسته آسایش نبیند جز بخواب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و احساسات عمیق مرتبط با آن است. شاعر به بروز احساسات شدید و غیرت در عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که با وجود معشوق، تمام چیزها بی‌معنا و پوچ به نظر می‌رسند. او وضعیت مستی و عشق را تشبیه می‌کند و می‌گوید که هر بار معشوق جرعه‌ای می‌نوشد، دل‌ها در آتش غیرت می‌سوزند. همچنین، شاعر به تناقضات درونی خود اشاره می‌کند؛ اینکه ممکن است ظاهرش خراب باشد ولی درونش پر از گنج عشق است. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که آرامش و آسایش برای او تنها در خواب یافت می‌شود، زیرا در بیداری، دل و دیده‌اش در عذاب است.