نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۷۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کرد

صیقلی دید که آیینه جان روشن کرد

دوست شد یارم و یاران بمن اغیار شدند

دوست بنگر که همه خلق جهان دشمن کرد

این نه آن بود که شد همسخنم وقت وداع

جان من بود که میرفت و سخن با من کرد

خار در دیده من باد بجای مژه ام

گر دلم بی رخ او چشم سوی گلشن کرد

عاشق غمزده بی او چو بگلشن بگذشت

گلشن او دو دل سوخته چون گلخن کرد

دل تاریک مرا خانه خود کرد و خوش است

که به تیر مژه آن خانه پر از روزن کرد

سایه بر عرش برین کی برسد چون خورشید

هرکه چون اهلی مسکین نه در او مسکین کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مضامینی از عشق و جدایی سخن می‌گوید. شاعر از زیبایی و روشنی که عشق به او بخشیده صحبت می‌کند و احساسات عمیق خود را نسبت به دوست و معشوقش بیان می‌کند. او به این نکته اشاره دارد که در غیبت محبوب، همه چیز سیاه و بی‌روح به نظر می‌رسد و زندگی‌اش خالی و بی‌معناست. اشعار به نوعی از درد و رنجی که بر اثر فراق معشوق به دل عاشق نشسته، می‌پردازد و نشان می‌دهد که روشنایی وجود او تنها در حضور عشق واقعی‌اش ممکن است. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که هر که از عشق دور بماند، مانند مسکینی در دنیا بی‌سر و سامان خواهد بود.