شمارهٔ ۷۷۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هیچم ز گریه قدر برین خاک کو نماند
چندان گریستم که مرا آب رو نماند
ساقی بحال تشنه لبان غبار غم
گاهی نظر فکند که می در سبو نماند
گل بی رخت بباغ ز باران اشک من
یکذره در رخش اثر رنگ و بو نماند
چندان بجان رسید دلم ز آرزوی دوست
کاخر به آرزوی دلم آرزو نماند
در بحر عشق غرقه بسی شد ولی کسی
هرگز بحال خویش چو اهلی فرو نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به شدت از غم و اندوه خود سخن میگوید و بیان میکند که هیچ چیز از درد و گریههایش بر روی زمین باقی نمانده است. او به درد دل خود در مورد فقدان معشوق میپردازد و میگوید که حتی بر اثر گریههایش هیچ نشانی از زیبایی و شادابی در جهان باقی نمانده است. عشق و آرزوهایش او را به شدت تحت فشار قرار داده و در نهایت به این نتیجه میرسد که هیچکس نمیتواند به حالت خود در این دریای عشق غرق شده، بپردازد. در کل، این اشعار توصیف عمیق غم و ناکامیهای عاشقانه است.