شمارهٔ ۷۸۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
گذر ز حسن خوش این بت پرست پیر ندارد
گذشت از همه عالم و زین گزیر ندارد
نکرد گوشه ابرو بسوی گوشه نشینان
کمان ابروی او میل گوشه گیر ندارد
چو غنچه این دل نازک درون پرده دلهاست
که تاب زحمت پیراهن حریر ندارد
شهان فقیر نوازند، ه ازین شه خوبان
که گوشه نظری با من فقیر ندارد
کجا کند به اسیران نگه که نرگس مستش
بهیچ گوشه نه بیند که صد اسیر ندارد
دلا، چو پیر شدی بگسل از وصال جوانان
که سرو قد جوانان هوای پیر ندارد
چه سود اهلی اگر ذره ذره خاک رهی هم
که آفتاب تو یکذره دلپذیر ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت یک بت (محبوب) است که هیچ توجهی به دیگران ندارد و تنها در خیال خود زندگی میکند. شاعر به توصیف این محبوب میپردازد و بیان میکند که او از همه چیز میگذرد و به فکر دیگران نیست. دل شاعر هم مانند غنچهای نازک در پردهای پنهان است و نمیتواند با زحمتهای دنیا کنار بیاید. او از فقیر بودن خود شکایت میکند و بیان میکند که محبوب به هیچ اسیری توجه نمیکند. همچنین، شاعر به پیری و جدایی از عشق جوانان اشاره میکند و اعتراف میکند که جوانی به پیری توجهی ندارد. در پایان، شاعر میگوید حتی اگر ذره ذره از وجودش را فدای عشق کند، آن محبوب به او توجهی ندارد.