شمارهٔ ۷۹۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو یار اگر نشوی بخت یار چون گردد
بسعی خویش کسی بختیار چون گردد
خطت بنقطه دل راه بسته چون پرگار
ازین میانه کسی برکنار چون گردد؟
تو گر بمهر نگردی قرار بخش دلم
فلک بکام دل بیقرار چون گردد؟
بپایبوس سگت گرنه رخ بخون شویم
ز گرد رخ غم ما بی غبار چون گردد؟
سگ توایم و ز مجنون وشی نمیدانیم
که آهویی چو تو ما را شکار چون گردد؟
بباد تا نشود استخوان و چهره زرد
خزان محنت ما نوبهار چون گردد؟
ز هجر و وصل چه اندیشه میکنی اهلی
که واقفست که انجام کار چون گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و نارضایتی از دوری معشوق است. شاعر میگوید اگر یار نباشد، خوشبختی نیز ممکن نخواهد بود و تلاشهای فرد برای رسیدن به خوشبختی بیفایده خواهد بود. او به محدودیتهای روحی و عاطفی خود اشاره میکند و میپرسد بدون عشق، زندگی چگونه ممکن است. همچنین از وفاداری و وابستگی خود به معشوق صحبت کرده و از قدرت عشق و تأثیر آن بر حالات روحیاش میگوید. در پایان، شاعر به این نکته میپردازد که هجر و وصال چه اهمیتی دارد، زیرا او به سرنوشت خود آگاه است.