شمارهٔ ۸۰۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کمال صنع الهی در آن جمال بود
که حسن و خال و خطش جمله بر کمال بود
کرا مجال چو پروانه وصل آن شمع است
وگر مجال بود بودنش محال بود
به تیره بخت اجل گر چو برق برگذری
سعادت ابدش رهنمای حال بود
بیک نظر که کند آفتاب محو شود
غبار ظلمت اگر صدهزار سال بود
چو چنگ رشته جانم ز گوشمال گسست
نوازشی بنما چند گوشمال بود
خیال لعل تو جان را بشهد جان پرورد
حرام بادش اگر بی تو می حلال بود
بپوش شمع رخ ای نور دیده از اهلی
که نور دیده او شمع این جمال بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و زیبایی است و بیان میکند که اگر عشق و زیبایی تو (معشوق) وجود نداشت، تمام جهان به تو اشتياق نداشت. همچنین، اگر نگاه تو بر آینهها نمیافتاد، زیباییها در جهان شکل نمیگرفت. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر وجود عشق و وصال تو برای مردم شیرین و رضایتبخش نمیبود، درد جدایی هم به این شدت احساس نمیشد. در نهایت، شاعر از این میگوید که اشعار عاشقانهای که در وصف تو نوشته نمیشد، مانند لالهای سوخته بدون رنگ و بویی باقی میماند.