شمارهٔ ۸۱۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عیبم مکن که عقل تو از کف زمام داد
بس جان که دل به پختن سودای خام داد
نشنیده یی که عشق عنان مراد دل
از دست شه ربود و بدست غلام داد
دانی سر نیاز مرا خاک ره که کرد
آنکس که سر و ناز بتانرا خرام داد
هشیار تا بصبح قیامت کجا شود
مستی که دل بشاهد و ساقی و جام داد
صوفی چو دید نگس سرمست یار ما
یکباره ترک تقوی و ناموس و نام داد
اهلی مجوی کام که این چرخ کج نهاد
در کام اژدها کشد آنرا که کام داد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به مشکلات و غمهای خود اشاره میکند. او احساس میکند که اجل (مرگ) نزدیک است و بخت و شانس به او کمک نمیکند. او درگیر افکار و خیالاتی راجع به معشوقش است، اما نمیتواند او را در واقعیت بیابد. حتی اگر نور خوشبختی (آفتاب) در کنار او باشد، به دلیل ناتوانی در درک آن، نمیتواند از آن بهرهبرداری کند. شاعر همچنین از ناکامی در لذتبردن از زندگی صحبت میکند و در نهایت ابراز میکند که هیچ چیزی برایش از یاد یار دلنشینتر نیست. این ابیات بیانگر احساس تنهایی، ناامیدی و عشق ناکام شاعر است.