شمارهٔ ۸۱۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سرشک شادی وصل از چه جانگداز آمد
خوشم که دیگرم آبی بجوی بازآمد
چو شمع باتو بدعوی زبان کشد ترسم
که سر بباد دهد چون زبان دراز آمد
اگر چه عشق نخست از مجاز میخیزد
حقیقت همه عالم درین مجاز آمد
سر نیاز بپایت چو سایه سرو نهاد
چو ناز باتو نگنجید در نیاز آمد
بباغ خوبی اگر صد هزار شاخ گل است
قد چو سرو تو بر جمله سرفراز آمد
اگر رقیب بگرید زآه من چه عجب
که سنگ خاره ازین شعله در گداز آمد
بسوخت اهلی و یار از درش برون نامد
کنونکه نیز در آمد بخشم و ناز آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و دلبستگی عمیق سخنگو به معشوق است. او از دل بریدن و ترک عشق صحبت میکند، اما وقتی که چهره معشوق را میبیند، پشیمان میشود. دل او به زنجیر زلف معشوق بسته شده و از دیوانگی خود در این عشق مینالد. حتی پس از سالها، یاد و خاطر معشوق او را پریشان میکند. سخنگو میگوید اگر معشوق دلش را داشته باشد، دیگر دوری معنا ندارد و از سوی دیگر، او در مورد گذشتهاش و عواطفش نسبت به دیگران دچار سردرگمی و حیرت است. در کل، شعر تجلی عمیق عشق، پشیمانی و عدم توانایی در فراموش کردن معشوق است.