شمارهٔ ۸۲۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شهسوارا، ز من سوخته خرمن مگذر
تا سرم خاک نسازی ز سر من مگذر
خون کس دامن پاک تو نگیرد هرگز
از سر کشته خود برزده دامن مگذر
در دل تیره اگر میگذری دوری نیست
نور چشم منی از دیده روشن مگذر
سر من گفت عدو لایق فتراک تو نیست
از سر دوست ببدگویی دشمن مگذر
آتشی می فکند روی تو در خرمن گل
ای گل تازه عرق کرده به گلشن مگذر
تاب دود دلت از سینه اهلی نبود
تو گل گلشن جانی سوی گلخن مگذر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سخن در این شعر به توبهای کاذب اشاره دارد که شاعر از می و عشق معشوقش دست کشیده است، اما در حقیقت نتوانسته از این جذبه و شور خود را آزاد کند. او با وجود اینکه خود را خاک میداند، وقتی به مهر معشوقش میرسد، به شدت تحت تاثیر قرار میگیرد و در حالتی از بیخودی قرار میگیرد. شاعر از زلف معشوق یاد کرده و به زیبایی آن اشاره میکند و آرزو میکند که کاش زلف معشوقش در دستانش باشد. او همچنین از غم دنیا به تنگ آمده بود، اما اکنون از آن رهایی یافته و سپاسگزار ساقی (شرابساز) است. در آخر، شاعر امید دارد که اگر بختش یاری کند، دلش مانند گلی خواهد شکفت و شادی و زیبایی را تجربه خواهد کرد.