شمارهٔ ۸۳۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای ز خورشید رخت هر ساعتم سوزی دگر
مهر تو سوزنده تر هر روز از روزی دگر
بس نبودت خوی بدجانان که بهر سوز من
می نشینی هر دم از نو با بدآموزی دگر
دل که در دست تو دادم به که نستانم ز تو
سینه پر حسرت چه جویم محنت اندوزی دگر
ای ملول از دیدن من کی ملامت دادمی
گر دلم خرسند گشتی از دل افروزی دگر
بی تو آهی زد دل شوریده و خلقی بسوخت
آه اگر اهلی کشد آه جگر سوزی دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و گلی تشبیه میکند که نه تنها شکفته و زیباست، بلکه بیشتر از آن نیز درونش پنهان شده است. او میگوید که چشمانش از زیبایی محبوبش بیدارتر است، اما بختش همچنان خواب است. هر چقدر تلاش کند، نمیتواند راز دلش را به محبوبش بگوید و این موضوع دردناکی برای اوست. او از رنجی که بر او گذشته شکایت دارد و این احساس را به محبوبش میرساند، تا بداند که کلماتش در برابر زیبایی محبوبش ناچیز است.