شمارهٔ ۸۳۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
معلم، آن گل نو را به خار و خس مگذار
چو با منش نگذاری به هیچکس مگذار
رخی که از دم گرمم چو شمع روشن گشت
به آه سرد رقیبان بوالهوس مگذار
نسیم گلشن او عطر هر دماغ مکن
مرا چو بلبل محروم در قفس مگذار
ز نخل قامت او دست غیر کوته دار
چه جای او که مرا نیز دسترس مگذار
چو قطع آرزوی خویش میکنی اهلی
به آرزوی دلش دست همنفس مگذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان شدت عشق و نبودن معشوق میپردازد. شاعر میگوید که روزهایش بدون معشوق از شب غمانگیزتر است و طول شبها از روز قیامت هم بیشتر به نظر میرسد. او به زیبایی و بزرگی محبوبش اشاره میکند و میگوید که قد او از همه درختان عالم هم سرفرازتر است. شاعر از درد عشق شکایت میکند و میگوید هیچ عقل و چارهای نمیتواند او را نجات دهد. همچنین، او از ساقی میخواهد که باده بیاورد زیرا معشوقش در مستی از فرشتگان هم دلنوازتر است. شاعر در نهایت اشاره میکند که او از همه چیز بینیاز است، حتی از زیبایی و طلا، و میگوید که غم عشقش از آتش دوزخ هم بیشتر است.