نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سخن چه حاجت اگر دل مقابل افتادست

زبان چه کار کند کار بادل افتادست

دلا، تغافل او التفات پنهان است

مگو که یار زحال تو غافل افتادست

من از محیط محبت همین نشان دیدم

که استخوان شهیدان به ساحل افتادست

زمانه دشمن و من بی زبان و بخت زبون

تو رحم اگر نکنی کار مشکل افتادست

بر آستان تو اهلی غلام دیرین است

ولی به داغ قبول تو مقبل افتادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر با زبانی عاطفی می‌گوید که هنگامی که دل به عشق کسی دچار شده، دیگر نیازی به سخن گفتن نیست. اگر دل درگیر عشق باشد، زبان چه کاره است؟ او به محبوب خود می‌گوید که شاید او از حال او غافل است، اما نشان محبت، در دل او وجود دارد. او نیز از مشکلات زمانه شکایت دارد و خواهان رحمت و محبت از سوی محبوب است. در پایان به تمجید از وفاداری خود اشاره کرده و می‌گوید که به خاطر عشق محبوب، به شدت معذب و داغدیده شده است.