شمارهٔ ۸۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گشاد صد دل از آن غنچه شکر خند است
به یک کرشمه او کار خلق در بند است
به خنده نمیکنت که بر دلم دارد
حق نمک که فزون از هزار سوگند است
که زلفت از دل من گر هزار بار برد
مرا به هر سر مویت هزار پیوند است
مباش غره به حسن ای پسر که مستی حسن
هزار یوسف مصری به چاه افکند است
سری به باد هر ذره رفت در ره عشق
شهید عشق که داند که در جهان چند است
چو جنگ نیست، تورا گوشمال هجران بس
چه احتیاج نصیحت چه حاجت پند است
به آب خضر نبود احتیاج اهلی را
کنون به درد سفال سگ تو خرسند است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است و بیانگر یک نوع احساس عمیق نسبت به معشوق میباشد. شاعر با توصیف غنچه و خنده معشوق، تأثیر او بر خلق و خوی مردم را نشان میدهد. او به قدرت و اثرگذاری زلف و زیبایی معشوق اشاره کرده و از دل تنگ خود میگوید که حتی اگر بارها محبت او را از دست بدهد، هنوز هم دلش به او وابسته است. شاعر هشدار میدهد که زیبایی معشوق ممکن است انسان را به مستی و خودبینی سوق دهد و اشاره میکند که عشق واقعی میتواند انسان را به خطر بیندازد. در پایان، او به این نتیجه میرسد که انسان در این سفر عشق به نصیحت و پند دیگران نیازی ندارد و دلخوشیاش به معشوق او را راضی نگه میدارد.