شمارهٔ ۸۴۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مهی که چشم امیدم بسوی اوست هنوز
چراغ خلوت دل شمع روی اوست هنوز
اگرچه در طلبش سوخت جان و شد برباد
غبار سوخته در جستجوی اوست هنوز
بدان پری برسان ای نسیم بهر خدا
که دل در آتش حسرت ببوی اوست هنوز
نماند لیلی و جان شکسته مجنون
اسیر حلقه زنجیر موی اوست هنوز
چو شمع اگر همه عمرم در آرزو سوزد
هوای زندگی ام آرزوی اوست هنوز
اگرچه یار نبخشد امید کس هرگز
امیدواری اهلی بسوی اوست هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از دیدار معشوق و خوشحالی ناشی از آن سخن میگوید. پس از دوری و هجران، زمان ملاقات فرا رسیده و نور چشمان معشوق به زندگی برمیگردد. او از شکرگزاری به خاطر آنکه خوشبختی و شادی به زندگیاش بازگشته، سخن میگوید. دل او همچنان مشتاق زیبایی معشوق است و احساساتش را در قالب اشک شادی ابراز میکند. همچنین، او به تمایل endlessly دلش به خط و خال معشوق اشاره میکند و میگوید که داستان عشقش را باید بیان کند، هرچند کسی برای گفتن آن نیست.