شمارهٔ ۸۵۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
گل من مگو که لب را بکسی گشاد هرگز
که به گلشن وصالش نوزید باد هرگز
من ازین دو چشم غلطان چه مراد نقش بندم
که ز ششدر امیدم نبود گشاد هرگز
نه که شادی وصالم ندهد زمانه و بس
که بهرچه دل نهادم دگرم نداد هرگز
مگرت بیاد آرم غم خود ز ناله ورنه
ز غرور خوبی از کس نکنی تو یاد هرگز
دل عاشقان ز خوبان همه شاد باد یارب
دل اهلی از تو بی غم نفسی مباد هرگز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از شکرگزاری خود بابت بازگشت محبوب سخن میگوید. او برای دیدن محبوب خود دعا کرده و اکنون احساس میکند که غمها از دلش رفته است. با یک نگاه و سلام محبوب، آرامش و شادی به زندگیاش بازگشته و عشقش شدت بیشتری پیدا کرده است. شاعر از درد و مشکلاتی که بر اثر جدایی از محبوب کشیده، یاد میکند و به شکرانهای که از بازگشت او دارد، اشاره میکند. او به طولی میافتد که عشق و زیبایی محبوبش را با آفتاب مقایسه میکند و از خوشحالی بهاری سخن میگوید. در نهایت، به عشق و احساس عمیق خود نسبت به محبوبش تاکید میکند و نشان میدهد که چقدر او را در زندگیاش مهم میداند.