نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

فریاد که یار می‌رود باز

جانم ز فرار می‌رود باز

هرکس که نباخت سر به کویش

آنجا به چه کار می‌رود باز

تنها نه رقیب شد به نخجیر

بی‌سگ به شکار می‌رود باز

سر پیش سگش نکرد کاری

کار از دل زار می‌رود باز

گل پیش بتان به خیره‌چشمی

می‌آید و خار می‌رود باز

جان رفت به باد و خاک تن ماند

آن هم به غبار می‌رود باز

اهلی ز درش به مرگ دشمن

ماتم‌زده‌وار می‌رود باز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ درد و رنج ناشی از جدایی و حسرت عشق سخن می‌گوید. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که او را بیش از این نسوزاند و خطاب به او می‌گوید که از خندیدن به حال او پرهیز کند. او همچنین احساس تنهایی و بیگانه بودن را ابراز می‌کند و از معشوق می‌خواهد که به او توجه کند و بیشتر از این بر دردهایش نیفزاید. شاعر به سوزش دل و ناراحتی خود اشاره دارد و از معشوق می‌خواهد که اگر نمی‌تواند به او رحم کند، حداقل در عذابش افزوده نشود.