شمارهٔ ۸۵۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شکر خدا که چشم تو بر ما فتاد باز
دست دعای ما در دولت گشاد باز
گویی ببرد از دل ما هر غمی که بود
لطفت بیک جواب سلامی که داد باز
چشمت بحال ما نظر مرحمت فکند
و آن عشوه ها که داشت بیکسو نهاد باز
تاشد زیاده مهر تو ای آفتاب حسن
شد سوز عاشقانه مراهم زیاد باز
بس نامرادیی که کشید از خمار هجر
اهلی که شد ز وصل تو مست مراد باز
باز بشکت گل دولت و یار آمد باز
مژدگانی که خزان رفت و بهار آمد باز
دیده ام بسکه بخون موج زد از گریه چو بحر
گوهری کز نظرم شد بکنار آمد باز
نقد دل بردم و در کار نثارش کردم
عاقبت این درم قلب بکار آمد باز
یار اینطایر فرخ چه سبکروح کسی است
که برای دل موری بشکار آمد باز
مرده بودم بسر رهگذر از رفتن دوست
شکر ایزد که مسیحا بگذار آمد باز
اهلی از رشگ تو خاری بجگر خورد چه سود
زین گل نو که ز باغ تو ببار آمد باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوق خود با ناز و فخر نگاه میکند و از عشق و لطفت او میگوید. او در عین حال به عتاب اشاره دارد که معشوق به سادگی از کنار او میگذرد و به او توجهی نمیکند. شاعر خود را بنده محبت او میداند و خواهان لحظهای از توجه و لبخند اوست که بتواند از دو جهان خرید کند. همچنین، او از وضعیت خود در صورت جدایی میگوید که چقدر رنج خواهد برد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که حتی اگر در گلشن وصالش کمبود باشد، با یک نفس تازه از نسیم سحر میتواند جان تازهای بگیرد.