نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

باز از بویت دل پژمرده در نشوو نماست

معجز عیسا که می گویند بوی آشناست

مردم از این رفتن و باز آمدن بنشین دمی

کان چنین بالا به هر شکلی که می بینم بلاست

گر قدت سروست گلشن جنت بود

ور رخت آیینه است آیینه گیتی نماست

تیره بختم یار از آن یک ذره با من تیره است

ورنه آن خورشید با ذرات عالم در صفاست

گر وفایی می کنی ما را مکش از جور خویش

کانچه پیش دیگران جورست پیش ما وفاست

کوی تو شب تا به روز از برق آهی روشن است

روشن است ای شمع من کین روشنایی از کجاست

خسته تیغ بلا نا کشتنش از رحم نیست

رحمتی گرمی کنی تیغی بزن کامش رواست

خاک کویترا بآب چشم خود گل کرده ام

گر کسی آنجا فتد عیب تو نبود جرم ماست

از خیال طاق ابرویت که محراب دل است

اهلی سرگشته روز و شب به محراب دعاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد فراق است. شاعر از بوی محبوبش یاد می‌کند که دلش را زنده می‌کند و به معجزه‌ای شبیه می‌کند. او به تکرار رفتن و آمدن محبوب اشاره دارد و این وضعیت را بلا می‌داند. شاعر شخص محبوبش را با زیبایی‌های طبیعی مانند سرو و آیینه مقایسه می‌کند و می‌گوید اگرچه خود در شرایط سختی است، اما محبوبش درخشان و سرشار از نور است. در انتها، او از درد جدایی و دعای شبانه‌اش برای رسیدن به محبوب یاد می‌کند و می‌گوید که هر آنچه از سختی‌ها می‌کشد، به خاطر عشق اوست.